دختری ازدواج کرد و به خانه همسرش رفت اما هیچوقت نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم مجادره می کردند.


سرانجام روزی دختر پیش داروسازی که رفیق صمیمی پدرش بود رفت و از او خواست تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سمی قوی به او بدهد و مادر شوهرش به سرعت کشته شود، همه به او مشکوک خواهند شد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز کمی از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او مشکوک نشود.
دختر معجون را گرفت و شاد به خانه بازگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت دختر، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

/ 7 نظر / 8 بازدید
قلی

پروفیلتو باز کردم پشمام ریخت!!!!! همه این وبلاگا رو خودت می‌نویسی؟ با علامه مجلسی رقابت می‌کنی؟![خرخون] [تعجب][چشمک]

حامد

سلام. بانوی مکرم شما بطور علمی به مطالب می پردازی ، بنده فارغ التحصیل جامعه شناسی و قوروق کننده علمو انسانی هستم مخصوصا فلسفه و اونم فلسفه غرب ، در مورد میسترس و اسلیو ؛ کسانی که به نوع متعلق به اعضاء یا لباسی خاص هستند بپردازید و بگید که با تجدد و تنوع در ذات بشر موافق هستید ؟

حامد

از چند شب دیگه منتقد و موافقی سخت از خوانندگان شما خواهم بود

من : اینجانب ربابه (فرزانه) دریاباری فرزند بابام !!! این سوسول بازیا چیه ببند نیشتو ، بپوشون اون شراره های آتشو !!!

قاسمی

بنازم قلمت را ، دارید یه کار بسیار عالی می کنید . یک کار فرهنگی ، در واقع فرهنگ سازی . کارتان قابل ستایش است. آرزوی توفیق دارم.

بد نبود [شکست]